آذرقلم: سی و هفت سال است که می گویند جنگ تمام شده است ، خیلی از بچه های ما اصلا نمی دانند که جنگ چه بود و با ما و زندگی مان، با جوانی و آرزوهای مان چه کرد!
هرچند ، چند ماه پیش تجربه ای ۱۲ روزه با شکلی بسیار مختصر و متفاوت از آن جنگ را دیدند و لمس کردند _ که آرزو می کنم آخرین تجربه زندگی شان باشد _ سی و هفت سال از روزهایی که هر روز در خیابان و کوچه و شهرمان شهیدی را بر دوش می کشیدیم و بخاک می سپردیم و مادری پشت تابوت فرزندش نقل می پاشید گذشته است.
انگار همین دیروز بود مادر شهید حبیب فتح کبیر چه نقلی می پاشید بر سر تابوت پسرش . چند روز نقل ها را از لابلای لباسهایم می یافتم و با هرنقلش می گریستم ، برای حبیب ، برای خودم ،برای نبودنش، برای دعواها و فحش هایش ،برای… حبیب پسر شر و شوری بود که وقتی پشت امامزاده فوتبال می کردیم بی دعوا بازی تمام نمی شد ، عصرها بازی که تمام می شد اکثرمان می رفتیم مسجد آل محمد، نماز و بعد جلسه قرآن و پایگاه، اما او …
یک روز بی مقدمه گفت: خداحافظ و رفت، رفت جبهه و دیگر برنگشت، نامه ای که در آن چند ماه مابین رفتن و پروازش نوشته بود شاید خارقالعاده ترین متن عرفان عامیانه ای باشد که تاکنون خوانده ام .
« مامان اینجا جای دیگری است، حال و هوایش جور دیگری ست، به بابا بگو نمازم را می خوانم، سروقت … »
«ندیدم آینه ای چون لباس خاکی ها / همان قبیله که بودند غرق پاکی ها / به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند / زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها»
می گویند سالهاست که جنگ تمام شده است ، اما من دیروز میهمان گوشه ای ازین شهر پر زرق و برق غبارآلود! بودم که انگار هنوز خبر پایان جنگ به آنجا نرسیده بود ؛ بوی جنگ ،بوی شهادت ،بوی مردی و بزرگی و بوی درد ، درد … حال و هوای سادگی و یک رنگی تمام محیطش را فرا گرفته بود . مردانی با موهای سفید کرده ، قامت هایی تکیده اما استوار ، دل هایی شکسته اما مملو از مهربانی و عشق ، و بخدا بخدا بخدا سراسر زیبایی و معرفت، چشم های نگران اما معصوم ، و سوال هایی همچنان بی جواب …
شاید مظلوم ترین و بی ادعاترین قسم شهیدان زنده ی بازمانده از یارانشان ، جانبازان اعصاب و روان باشند . مظلومیت در چهره و رفتار و کلام شان موج می زد ، چشمانشان گویاتر از هر چیزی دلم را دیوانه می کرد ، انگار هنوز جنگ در اینجا جاری و ساری ست ، لعنت بر این جنگ ،لعنت بر کاسبان جنگ ،لعنت بر این میراث شوم ! … هر شب ،شب عملیات است و یاحسین رمز حمله برایشان ، موج انفجار ،ترکش های جامانده در سر و صورت و بدنشان ؛ هر زمان که تکانی می خورند این ترکش های لعنتی ، این مردان مرد را از خود بی خود می کند و نیازمند دارو و قرص و هزار کوفت و زهرمار دیگر، دهه ها مصرف این داروهای اعصاب و روان و آرامبخش، قلب و روح و کلیه و معده شان را نابود کرده و ما مدعیان مقاومت و … که تنها هنرمان برگزاری مراسمات و برنامه های مزخرف و بی خاصیت و تکراری ست ، تاب همراهی و تحمل شأن را نداریم !
حاج احمد را که بین این گل ها دیدم چند دقیقه ای در آغوش هم ماندیم ، نه من جرأت گریه داشتم و نه او توان گریه، شاید هم چشمه اشکش خشکیده است! فقط گفت : «چقدر خوب که مرا شناختی حسن!، کاش زود زود بیایی و …»
و آخرین تصویری که از این سفر روحانی و گشت و گذار «با بهشتیان» برایم ماند، این بیت حضرت حافظ بود که بالای تخت حاج علی ، جانبازی که بعد چهار سال اسارت و ترکشی در سر ، زیرش خوابیده بود .
«به رغم مدعیانی که منع عشق کنند / جمال چهره تو حجت موجه ماست»
بخواب مرد ، راحت بخواب که بیرون هیچ خبری نیست, هیچ خبری …
« قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، امّا، امّا
گِرد بام و درِ من
بیثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری ـ باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک! در دلِ من همه کورند و کرند.
دست بردار ازین در وطنِ خویش غریب …
قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم میگریند »











