[vc_row][vc_column][vc_column_text]یادداشت روز:
می گویند؛ پائیز فصل عاشق هاست،
فصل تنهایی نگاه های بی صداست،
روزگار سروده های عشق آلود ،
فصل بیکاری خرد ، شیشه های بخارآلود .
دورهٔ اختتام شادی ها ،فصل زرد پیام های بی معنا .
فصل رفتن ، سفر از سفره های درد بی پایان،
در هیاهوی خیل نیزاران ! ،
بارش برگ ریز پالیزان ،
ریزش فوج فوج آدمیان .
ساعت رقص برگ در باران ،
رقص بسمل در این هوای گرگ میش پائیزان .
و برگ های سرگردان
سرگردان …
آه ازین روزهای بی سامان .
می گویند پائیز فصل عاشق هاست ،
ولی دل من عاشق بهار بی همتاست !
می گویند پائیز فصل عاشق هاست،
لغزش کلک پاک در حصار دیوارهاست،
فصل زایش اندیشه ها ،ایسم ها ،رویا هاست ،
بازی کودکان بی فرداست .
فصل اندیشه های بی بنیاد ،
فصل تحقیر عقل ،عشق ،کتاب ،
دورهٔ مغزهای زنگ زده ،
دورهٔ روح های وهم زده،
دورهٔ سروری مانکن هاست .
قمریان حبس نشین ،زاغ ها نغمه سرا،
شیرها در زنجیر ، بیشه و باغ زیر پای طوفان هاست .
پائیز، خاطرات بی رحم کشتارها ،دارها ،زندان ها … ،
پائیز ! پائیز برگ ریز ،
پائیز مرگ خیز ؛
فصل تابوت های بی مادر ، گریه های نهانی همسر ،
ضجه های غریب تنهایی ، روزگار غروب انسانی ،
بوی باروت را باران شست ؟!
هم ز پا ،هم ز سر ، ز هردو بشست ؟!
شرم بر باران ،نفرین بر تفنگ ،مرگ بر مرگ …
زنده باد عشق ،آزادی ، اندکی نیز زندگی ،
و آنهایی که هنوز می گویند پاییز فصل عاشق هاست .
ولی هنوز هم دل من عاشق بهار بی همتاست !
پائیز با آن آسمان پراز اشک های آماده ،
پائیز و زمین خیس خیس ناک خیس شده ،
پائیز و برگ های هزار رنگ فرش شده ،
پائیز و گل های رنگ به رنگ پرپر شده ،
پائیز و عشق های ناتمام دفن شده!
بریز بر من ای پائیز هزار رنگ افسون شده،
با تمام وجود بریز
خیسم کن، خیس خیس خیس .
پاکم کن ،پاک پاک پاک.
رهایم کن از درد جانسوز این روزگار ناپاک …
و عجیب است که هنوز می گویند پائیز فصل عاشق هاست !
باشد پائیز ،فصل عاشق ها نیز ارزانی تو ،
مرا نه با تو و نه با شبگردان عاشق و عاقلت جدلی نیست ،
اگر روزی بود ،امروز دیگر نیست .
مرا تنها هوای آدمی زادگی ست ،
آرزوی خور خوابگی ست ،
حسرت صلح بارگی، امید عشق خوارگی ست ،
و تمنای اندکی زندگی …
که آنچه زیباست تنها زندگی ست .
« از تهی سرشار ،جویبار لحظه ها جاری است ،
چون سبوی تشنه اندر خواب بیند آب و اندر آب بیند سنگ ،
دوستان و دشمنان را می شناسم من ،
زندگی را دوست می دارم ، مرگ را دشمن »
و برای منی که عاشق بهارم و ساکن پائیز
پایان این راه دردآلود سخت
مرگ بی مرگی ست …
« مرگ بی مرگی بود ما را حلال
برگ بی برگی بود ما را نوال »
“بعونه و کرمه”
محمدحسن چمیده فر
آبان ماه آخرین پائیز قرن
پ.ن :
کاش می شد و می توانستم برای خیلی از کلمات و ترکیباتی که نقش کرده ام ، توضیح و شأن نگارشی درخور بیاورم تا چنین بی محابا در دل نوشته ام غرقه و گم نگردند ؛ چراکه در پشت همهٔ ایشان دنیایی از خیال و تمنا و ایمان و درد و حقیقت و سخن های ناگفته پنهان است ،
تنهایی، بیکاری خرد، اختتام شادی، سفره های درد، نیزاران، رقص بسمل، مانکن، تابوت بی مادر، باروت، آدمی زادگی، مرگ بی مرگی و …
اما نمی شود ،شاید هم صواب و صلاح در همین ایهام گویی است ،که بقول سهراب :
« حرف هایم مثل یک تکه چمن روشن بود »
نبود ؟! …[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row]










