آذرقلم: سالها پیش، «آب» در حیاطهای دلبازِ تبریز جریان داشت؛ چاههای آبی که در روزهای قحطی، ناجیِ خانهها بودند. امروز اما با وجود سدهای لبریز، با هر نوسانِ لولهی اصلی، امنیتِ روانیِ شهروندان فرو میریزد؛ ترسی که ریشه در «مدیریتِ داشتهها» دارد.
به گزارش آذرقلم، «مدیریت آفتابهای» عنوان داستان کوتاهی بود که بیست سال پیش نوشته بودمش. قصهی سرنوشتِ کودکی در یک مستراحِ Vشکل در بافتِ سنتیِ فرسودهی تبریز. در انتهای گوشهی حیاط، پسری محبوس مانده بود و آب قطع بود. دربِ زنگزده و پوسیده، مرزِ اندرون و بیرون را به بارانِ نیسانِ بهاری وصله میزد. خواهرِ کوچک، از پسِ زنگخوردگیِ در، پاهای برادر را میدید. دستهای کوچکش برای باز کردنِ درپوشِ چاهِ حیاط کافی نبود؛ او میدانست چاه، پُر از آب است، اما در عینِ وفورِ نعمت، به آن دسترسی نداشت.
فکری به ذهنش رسیده بود: «آفتابه را زیر باران بگذار». دخترک، نگران از افتادنِ برادر در چاههای عمیقِ آن ایام بود؛ همان چاههایی که فاصله جای پاهایش برای یک پسرِ کوچک، زیادی زیاد بود. بر دیوار، سوسکِ سیاه بالداری، خطرِ پرواز را القا میکرد. همزمان با کرختیِ پاهای پسرک، باران در آفتابه جمع میشد. زمان کش میآمد و در نهایت، آبی جهتِ تطهیر فراهم میشد. آن روز، پدر وارد میشد؛ خیسِ باران و خسته. سرِ درپوشِ چاهِ حیاط را کنار میزد و دستی به آبی که تا لبهی چاه بالا آمده بود میکشید و میگفت: «شکر که باران خوب میبارد.» آن «شکرِ» پدرانه، پایانی بر یک رنجِ خُرد بود.
حالا که بیست سال گذشته، تقویمِ ما در همان نقطه منجمد مانده است. امسال هم باران خوب باریده، سدها پر است و آمارها از «فراوانیِ منابع» میگویند؛ اما کافی است لولهی اصلیِ شهر کمی نوسان کند یا مدیری تصمیمِ خلقالساعهای بگیرد تا دوباره «قطعیِ آب» به کابوسِ شبانهی خانهها بدل شود.
ما حیاطهایمان را به سودایِ آسمانخراشها فروختیم و گمان کردیم با این مدرنسازی، از آن ترسِ قدیمی رهایی یافتهایم. اما واقعیت این است که ما نهتنها حیاطهای بارانخور را از دست دادهایم، بلکه امنیتِ «خوداتکایی» را به «مدیریتِ لولهها» گره زدهایم؛ پرسشِ امروزِ شهروندِ تبریزی این نیست که آیا سدها پر است یا نه؛ ترس از قصهی حبسِ تکراری است که گاهی در دلِ همین مدرنیتهها هم اتفاق میافتد. آیا سدهای پُر، به اندازهی چاههای خانهی قدیمی، امنیتِ تأمینِ آب را برایمان خواهند داشت؟











