[vc_row][vc_column][vc_column_text]
یادداشت ادبی: محمدحسن چمیده فر

آذرقلم: (به یاد معلمان و بزرگان آرمیده در کوی سرخاب ، بالاخص دو معلم آرمیده در مقبرهالشعرا ، دکتر پدیده و دکتر حریرچی و به عشق استاد استادان، شهریار نازنین )
«کس نیست در این گوشه فراموش تر از من
وز گوشه نشینان تو خاموش تر از من»
دیروز حال عجیبی داشتم و پر بودم از یاد شهریار غریب مانده در وطن خویش!
دست با دوست در آغوش نه حد من و توست
منم و حسرت بوسیدن خاک پایی
شهریارا چه غم از غربت دنیای تن است
گر برای دل خود ساخته ای دنیایی
این روزها که به مرحمت آقایان ! عزلت و خلوتی نو و مغتنم با سید بزرگوار شعر و ادب آذربایجان جان و ایران عزیز، شهریار ملک سخن یافته ام ، بیشتر با او هم ناله می شوم و راز دل می سرایم …
بایرام یئلی چارداخلاری ییخاندا
نوروز گولی ،قارچیچکی چیخاندا
آغ بولوتلار کؤینکلرین سیخاندا
بیزدن ده بیر یاد ائلییه ن ساغ اولسون
دردلریمیز قوی دیکلسین داغ اولسون
و این بیت شهریار که همیشه شاگردش ،معلم ادیب و دردآشنایم مرحوم دکتر پدیده سرکلاس برایمان زمزمه می کرد :
گر از یادم رود عالم ،تو از یادم نخواهی رفت
به شرط آنکه گه گاهی تو هم از من کنی یادی
روحشان شاد .
دیروز در همین خیالات بودم که به رسم ادب و قدرشناسی از مقام دو معلم عزیزم در روز بزرگداشت مقام معلم، مرحوم دکتر پدیده و مرحوم دکتر حریرچی که هر دو در جوار استادشان شهریار نازنین آرمیده اند ،در مقبره الشعرا بدنبال مزارشان بودم تا از غبار قبورشان سرمه ای برای چشمان خسته ام فراهم سازم ، ولی بازهم چون دیروزها و پریروزهای بیشمار گذشته ، جز خرابی و بی حرمتی که دست پخت چندین سالهٔ مدیران و صاحب منصبان ریاکار عالم نمای شهرم هست، چیزی عایدم نشد . «مقبره العرفای» تبریز را که دیگر کسی نمی شناسد و اثری از آن هم برجای نیست ،«مقبرهالوزرا» نیز به همین منوال و ….
اهمیت و ارزش فرهنگی ،تاریخی ،گردشگری ، مدنی و حتی اقتصادی این مکان ها را از هر طرف که بسنجی و بنویسی ،فرقی نمی کند ،سرمایه ای است عظیم برای رشد و تعالی شهر و مردمانش . گنبد خضرا قونیه را بنگرید ، حافظیه شیراز را سی کنید ، بارگاه عطار و خیام در نیشابور یا آرامگاه فردوسی بزرگ را در طوس نظاره کنید … تا به عمق فاجعه ای که در سرخاب و مقبرهالشعرا با نام خاقانی و شهریار و ده ها نام بزرگ و کوچک دیگر رخ داده بهتر واقف شوید . اما حیف و صد حیف که حتی ذکرشان نیز دردآور و غم فزاست ،گویی ایشان نیز همچون « درد » های بی درمان ما شده اند ،آخر درد را هم از هر طرف که بنویسی « درد » خوانده می شود . خدا را شکر که شمس تبریزی مفقودالاثر گشت و برای همیشه گم! ، تا مولانا هیچگاه بدنبال محبوب و آفتابش به تبریز نیاید و اینجا رحل اقامت نگزیند ،که اگر چنین می کرد ،امروز او نیز به خیل فراموش شده گان « فراموش کده سرخاب » ملحق شده بود و گرفتار در این بن بست تاریخی … تبریز در نگاه مولانا چنان باعظمت و دل انگیز بود که او بارها از آن به زیبایی و بزرگی یاد کرده و شکرگذار برخورداری از نعمات بی حد آن بود : « سجده کنم بهر نفس ،از پی شکر آنک حق / در تبریز مر مرا بندهٔ شمس دین کند.
کاش آقایان به اندازه تنها یک صدم آنچه از بیت المال می ستانند و می برند و حیف و میل می کنند ، برای وظیفه ای که بابتش بر صدر نشسته اند و فخرفروشی ها و سخنرانی ها و افاضات بی حاصل می کنند و بازدیدهای مکرر ماهانه و سالانه با همراهی مجیزگویان و اطرافیان دست به سینه، کاری در خور نام و شأن تبریز نیز می کردند … هرچند خود به بی نتیجه بودن آنچه می گویم و می لافم ، به روشنی واقفم . بقول استاد
« تو که از می جوانی همه سرخوشی ،چه دانی
که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد
دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکن
نه همه تنور ،سوز دل شهریار دارد »
و نیک میدانم که هیچ امکانی برای انجام اصلاح در این سیستم فاسد بیمار کوتوله پرور وجود ندارد و آنچه دلسوزان و اهل واقعی فرهنگ ( نه رانت خواران و اوباش منتفع از فرهنگ و هنر ) این شهر و دیار گفته اند و می گویند ، راه بجایی نمی برد …
بی ثمر هرساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد با من خزانی می کند …
سالهاست که مقبرهٔ این بزرگان شعر و ادب شهرم ، در «یگانه مقبرهالشعرای ایران» ویران گشته و در زیر برف و باران و آفتاب رها شده است و خود مقبره نیز در وضع نابسامانی ست . شما یک جای دیگر در این کره خاکی بیابید که این تعداد شاعر و سخنور و پیر و اهل فضل و ادب و معلم عرفان ،یکجا در آن مدفون شده باشند . بقول حضرت مولانا « ایا تبریز خاک توست کحلم / که در خاکت عجایب ها فنون است » ویا در جایی دیگر می فرماید « ای صبا تبریز رو ،سجده ببر کان خاک پاک / خاک درگاه حیات انگیز ربانی است آن
حقیقتا این سرمایه عظیم در هرکجای گیتی بود ،چه بهره ها و استفاده ای که از آن نمی شد ؟! چه پول ها و بودجه ها و قراردادهایی که در این سالهای دراز بنام
مقبرهالشعرا ، این مهمترین مرکز فرهنگی گردشگری آذربایجان حیف و میل نشد ، چه خیانت هایی که در حافظهٔ فراموشکار این تبریز تب خیز بنام فرهنگ و هنر و ادب ثبت و ضبط نشده است … چند نماینده مجلس چپ و راست و معتدل؟ ،چند شورای شهر اصولگرا و اصلاح طلب؟ ،چند شهردار؟ ،چند مدیرکل؟ چند … آمدند و رفتند و با عکس و نام و اعتبار بزرگان خفته در این مکان و با سنگ و نشان فرهنگ و هنر و ادب این دیار به نان و نوایی که نرسیدند ؟!!! و ما همچنان برای تازه به دوران رسیده های این دور باطل مدیران سهمیه ای و سفارشی و نظرکرده و … هنوز چشم امید بسته ایم … وای بر ما ، وای بر نادانی و حماقت تمام نشدنی ما …
تا عهد دوست خواست فراموش دل شدن
غم می رسد به وقت و وفا می دهد به دل
دل پیشواز ناله رود ارغنون نواز
نازم غمی که ساز و نوا می دهد به دل
این غم غبار یار و خود از ابر این غبار
سر می کشد چو ماه و صلا می دهد به دل
ای اشک شوق آینه ام پاک کن ولی
زنگ غمم مبر که صفا می دهد به دل
غم صیقل خداست خدایا ز ما مگیر
این جوهر جلی که جلا می دهد به دل
قانع به استخوانم و از سایه تاجبخش
با همتی که بال هما می دهد به دل
تسلیم با قضا و قدر باش شهریار
وز غم جزع مکن که جزا می دهد به دل
در آیین من قبرپرستی و سنگ بوسی هیچ معنا و اعتباری ندارد، ولی سنگ قبر و مزار تنها نماد و نشانی ست برای یادآوری سرمایه های گران سنگ این شهر پرافتخار و جان های ارزشمند خفتگان در خاک دیارم . « کعبه و سنگ نشانی ست که ره گم نشود » یاد و نام ایشان همواره در دل و جان و دماغ من زنده و ماناست و نیازی به جستن سنگ قبر ایشان نبود و نیست ، اما برای فرزندم و فرزندان دیارم و آنان که از پس ما آمده اند ،چگونه نشانی از ایشان وانمایم و یک از هزاران عظمت خاقانی بزرگ ،قطران نامی ،ثقهالاسلام شهید ، سیدعیسی قائم مقام صاحب رساله جهادیه ،اسدی طوسی و مانی شیرازی پناه گرفته در این دیار امن ،و جواد آذر سوخته جان و … بیان نمایم ؟!
درد من ،که نه توان پنهان ساختنش را دارم و نه مجال گفتنش را ، بی حرمتی به ساحت خوبان و فرزانگانی ست که مثل و مانند و جایگزین ندارند ، چرا که بی حرمتی به ساحت خوبان، بخداوندی خدا، که قشنگ نیست …
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
ترس من از روزی ست که فرزندانمان، حیدربابا ،آن شاهکار بزرگ ادبی جهان را پدربزرگ شهریار بدانند و بی آنکه بدانند شهریار تبریزی خود عاشق و واله حافظ شیرازی بود و ثناگوی مولانای بلخی و فردوسی بزرگ زادهٔ طوس پرگهر بود ، در دام فرصت طلبانی بغلتند که نانشان از تکه تکه کردن ایران عزیزتر از جان و تفرقه افکنی بنام زبان و نژاد و پانترکیسم و پان فارسیسم و ده ها پان دیگر طبخ می شود و در این میانه، پراست این ملک اهورایی از مدیران بیسواد و بی مایه و ابن الوقتی که هنوز نامگذاری روز ملی شعر وادب ایران را بنام شهریار ترک زبان ایرانی بر نمی تابند و فردوسی بزرگ را وجه المصالحه خویش می کنند . چه آشفته بازاری ست ساحت فرهنگ و معرفت و هنر این دیار مظلوم !
بسیار بیمناکم که فرزندانمان فردا روز خاقانی و قطران را تنها خیابانی در شهر گرفتار در میان سنگ و آجر و سیمان و خالی از روح و لطافت و معنویت بشناسند و ثقهالاسلام، آن شهید راه آزادی را همچون اسلافشان که هنگام بدارشدن او ،غرق در جهالت مقدس خویش بر سر و سینه می زدند، بی آنکه حسین و آرمانهای او را بشناسند و به یاری آن مرد آزاده بروند ،روضه خوانی مفلوک بپندارند و یا دکتر پدیده را مالک باشگاه پدیده مشهد ! …
آه ، چقدر حرف ،چقدر درد ،چقدر غریبی … باید جایی تمام کرد قصه این رنج بی پایان را ، باید سکوت کرد تا لذت تنهایی را چشید،
برای لحظاتی هم که شده بایست چشم ها را بروی این همه نادیدنی ها بست ، و بهترین راه خاموشی در این روزگار پرهیاهوی هیچ اندود ، مستی ست …
شارل بودلر می گوید :
مست شوید
ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﻫﻤﻴﻦ ﺍﺳﺖ
ﻣﺪﺍﻡ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﺴﺖ ﺑﻮﺩ
ﺗﻨﻬﺎ ﻫﻤﻴﻦ
ﺑﺎﻳﺪ ﻣﺴﺖ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺳﻨﮕﻴﻨﻲ ﺭﻗﺖﺑﺎﺭ ﺯﻣﺎﻥ
ﮐﻪ ﺗﻮﺭﺍ ﻣﻲﺷﮑﻨﺪ
ﻭ ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﺧﻤﻴﺪﻩ ﻣﻲﮐﻨﺪ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﮑﻨﻲ
ﻣﺎﺩﺍﻡ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﺴﺖ ﺑﻮﺩ … »
و من با شعر و موسیقی و یک عالمه تنهایی مست میشوم .
از امید خواستم که قطعه ای مناسب حال امروزمان در محضر استاد و معلمین سفر کرده ام بنوازد ، و او قطعه زیبای « لیلی منال » را برای من و شهریار و عاشقان نواخت …
« لیلی چه ناله می کنی ؟
امشب بجای می دگر
خون در پیاله می کنی !
لیلی منال، جونم منال ،عشقم منال …
چه سالها که خزیدم به کنج تنهایی
که گنج باشم و بی نام و بی نشان مانم
[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row]