|

آخرین عناوین:
  • تاریخ انتشار خبر :چهارشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۹ - ۲۳:۳۲ | کد خبر : 93597
  • پرینت

    آذرقلم: برتولت فریدریش برشت نمایشنامه نویس و شاعر آلمانی شعری دارد بسیار زیبا و عمیق که از آن به «نامه ای برای آیندگان» و یا حتی وصیت نامه معنوی منظوم او یاد می کنند . خواندن و گوش دادن به فرازهایی از آن خالی از عبرت و آموزه هایی شگرف برای انسانیت نیست :

    یادداشت: محمدحسن چمیده فر

    سخن اول :

    آذرقلم: برتولت فریدریش برشت نمایشنامه نویس و شاعر آلمانی شعری دارد بسیار زیبا و عمیق که از آن به «نامه ای برای آیندگان» و یا حتی وصیت نامه معنوی منظوم او یاد می کنند . خواندن و گوش دادن به فرازهایی از آن خالی از عبرت و آموزه هایی شگرف برای انسانیت نیست :

    « راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می کنم،

    امروزه فقط حرفهای احمقانه بی خطرند

    گره بر ابرو نداشتن، از بی احساسی خبر می دهد،

    و آنکه می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است.

    این چه زمانه ای است که

    حرف زدن از درختان عین جنایت است …

    به من می گویند: بخور، بنوش و از آنچه داری شاد باش

    اما چطور می توان خورد و نوشید

    وقتی خوراکم را از چنگ گرسنه ای بیرون کشیده ام

    و به جام آبم تشنه ای مستحق تر است .

    اما باز هم می خورم و مینوشم.

    من هم دلم می خواهد که خردمند باشم .

    در کتابهای قدیمی آدم خردمند را چنین تعریف کرده اند:

    از آشوب زمانه دوری گرفتن و این عمر کوتاه را

    بی وحشت سپری کردن

    بدی را با نیکی پاسخ دادن

    آرزوها را یکایک به نسیان سپردن

    این است خردمندی.

    اما این کارها بر نمی آید از من.

    راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می کنم … »

    و انتهای این وصیت شاعرانهٔ برشت که همواره برایم زیباترین و بلندترین چکامهٔ یک اندیشمند متعهد دردکشیده و عاشق بیگانه است ، شاید هم اگر وصیتی داشتم باید چنین به پایان می رساندم :

    « آهای آیندگان، شما که از دل توفانی بیرون می جهید

    که ما را بلعیده است.

    وقتی از ضعفهای ما حرف می زنید

    یادتان باشد

    از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید.

    به یاد آورید که ما بیش از کفشهامان کشور عوض کردیم.

    و نومیدانه میدانهای جنگ را پشت سر گذاشتیم،

    آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود.

    آخ، ما که خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا کنیم

    خود نتوانستیم مهربان باشیم.

    اما شما وقتی به روزی رسیدید

    که انسان یاور انسان بود،

    درباره ما

    با رأفت داوری کنید . »

    سخن دوم:

    کورت ونه گات ،آن نویسنده دیوانهٔ متفاوت آمریکایی با آن طنز تلخ و سیاهش که خود را شهروند هیچ کجا هم نمی دانست و گویی وصله ناجور گم گشته ایست در این جهان هزار توی هزار رنگ پر از درد و رنج و دزدی و قتل و دروغ ، او که بقول خودش « مرد بی وطن » است ! مثل من ، مثل تو ،مثل ما ،مثل خیلی از ماهایی که هرآنچه داشتیم و نداشتیم و آرزو و خیالش را در سر می پروراندیم برای وطن نثار کردیم و بعد به یکباره همچون گنگ خواب دیدهٔ مسحوری فهمیدیم که ای دل غافل !! « الوطن للاغنیا والوطنیه للفقرا… وطن برای ثروتمندان و وطن پرستی متعلق به فقراست »

    او در یکی از کتاب هایش می نویسد :

    «جمله ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می شود این است که بگوییم :  ما از همان ابتدا نیز علاقه ای برای بدنیا آمدن نداشتیم ! »

    هیچگاه تا این حد با یک نویسندهٔ بی وطن! غربی موافق نبوده ام ؛ حال اگر با گفته ها و نوشته های عزیز نسین همین طنزپرداز آشوبگر! همسایهٔ خودمان که می گفت : « روزی بر گونه های این مملکت بوسه ای میزنم و بر بالینش این یادداشت را میگذارم و میروم ،آنقدر زیبا خفته بودی که دلم نیامد بیدارت کنم .» ابراز همدردی و همدلی میکردم ،باز یک چیزی . ولی همراه شدن با سخن یک نویسندهٔ آمریکایی ،آنهم ونه گات ؟! بعضی وقت ها خودم هم باورم نمی شود که حرف و اندیشه انسان های صاف و ساده و بی نقاب حتی اگر متعلق به فرهنگ ها و تجربه های متفاوت از هم باشند ،چقدر می تواند شبیه و نزدیک بهم باشد !  و این یعنی همان زبان مشترک همدلی .

    « ای بسا هندو و ترک همزبان

    ای بسا دو ترک چون بیگانگان

    پس زبان محرمی خود دیگرست

    همدلی از همزبانی بهترست »

    گویی او هم با ما هم داستان است که ما اشتباهی هستیم ،اصلا اینجا چکار می کنیم ؟! قرار بود با صدای آوازمان و با شوق پرواز عاشقانه آزادمان، بیشه زارهای خفته در خمودگی و رخوت و بردگی را به رقصی مستانه واداریم ! اما هوای پرواز که سهل است ،گویی راه رفتن خویش را نیز گم کرده ایم و در فصل ممنوعیت آواز ، رقص مان نیز در گلو خشکیده است …

    « آنچنان بر ما به نان و آب ، اینجا تنگ سالی گشت

    که کسی به فکر آوازی نخواهد بود،

    وقتی آوازی نباشد ،

    شوق پروازی نخواهد بود . »

    برای چه و بدنبال چه نفس نفس می زنیم ،با ولعی تمام ناشدنی و تا لحظه ای که دیگر نتوانیم نفس هم بکشیم ؟!  و با تمام توان و قدرت نداشته مان ،در سکوت آغشته به دردهای بی شمارهٔ مان که زیر صورتکی اجباری از نقش مجازی لبخندی محو و تهوع آور پنهانش کرده ایم، فریاد بزنیم :

    « من نمی توانم نفس بکشم  I Can not Breath »

    گاهی از خود می پرسم که : آیا نفس کشیدن واقعا مهم است ؟!؟ آن هم به هر بهایی !

    واقعا این همه هیاهو برای هیچ بود ؟!؟

    خیام داستان همین یک نفس پرهیاهو و پرماجرا را چه زیبا و عالی تصویر می کند :

    « از منزل کفر تا بدین یک نفس است

    از عالم شک تا به یقین یک نفس است

    این یک نفس عزیز را خوش میدار

    چون حاصل عمر ما ،همین یک نفس است »

    شاید هم بقول محمود دولت آبادی « ما دیر آمدیم یا زود ، هرچه بود به موقع نیامدیم »

    گویی از بد حادثه اینجا به پناه آمده بودیم! رهروی منزل عشق بودیم که ز سرحد عدم تا به اقلیم وجود رنج سفری پرملال را بر خود هموار کرده بودیم ولیکن گویی راه را اشتباه طی کردیم ، شاید هم سرپیچ مهمی ،پیچ پیچید و ما نپیچیدیم ! که اینگونه سر از ناکجاآباد برآوردیم ؛ فریب خوردیم ،فریب مان دادند غولان سلیمان بو و ابلیسان آدم رو ؛ آنهایی که وعدهٔ بهشت مان می دادند و دماغ مان را سرگرم آسمانها می خواستند ، گوئیا دزدکی برای خویش و خویشان خویش در همین نزدیکی ما ،در همین زمین خدا و نه در آسمان‌های خیالی ، بهشت ها ساختند و سهم ما را همچنان جهنم نگاشتند و برزخی به بلندای تاریخ که گناهش را هم باز به گردن خودمان انداختند ! .

    « قومی متفکرند در مذهب و دین

    قومی بگمان فتاده در چاه یقین

    می ترسم از آنکه بانگ آید روزی

    کای بیخبران راه نه آنست و نه این »

    ساده بودیم ، اما بخدا سادگی مان از حماقت نبود، از صداقت مان بود و کمی هم خوش باوری ، ما آدم بودیم _ خیلی هامان هنوز هم هستیم، هرچند به دشواری و هزینه ای گزاف _ اعتماد کردیم، باور داشتیم که دیو چو بیرون رود فرشته درآید ، اما یادمان رفته بود که شیطان نیز فرشته است ! و این فراموشی و نسیان ( که خداوند نیز بخاطر اهمیتش، بیش از چهل بار در قرآنش بدان تذکارمان داده بود ) برایمان بسیار گران تمام شد .

    « جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

    باطن در این خیال که اکسیر می‌کنند

    گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

    مشکل حکایتی ست که تقریر می‌کنند »

    ما انسان های صاف و ساده و صادقی بودیم و بی ادعا ، و به آنهایی که از روشنایی، از اکسیر حیات ،از آزادی ،از انسانیت ،از خدا ،از اخلاق ، از عدالت و برابری ،از پاکی …سخن می راندند ایمان داشتیم ، اما افسوس که در نهایت …

    آه آه … فریب همان هایی را خوردیم که باورشان داشتیم ! بقول لئو بوسکالیا این سخت ترین و ویرانگرترین چیزهاست ، یعنی فریب خوردن از آنهایی که باورشان داری … به یکباره در خودت فرو می ریزی و نابودی را به تجربه می نشینی و گلستان آرزوها و آمالت به کویری بی انتها بدل می شود و لحظه ای به خود می آیی که دیگر تو نیز قادر به نفس کشیدن نیستی …

    اما من همچنان پرسشم پابرجاست : آیا واقعا نفس کشیدن این قدرهاهم که می گویند مهم است ؟ آن هم به هر بهایی ؟؟؟

    از نظر علی _ آن رب النوع انسانیت و خداگونگی _ که مهم نبود . برای همین هنگامی که نفسش را بریدند آن نماز شب خوان های متعبد جاهل، عاشقانه « فزت ورب الکعبه » خواند و رستگاری را در آغوش کشید ،همان متاعی که تمام عمر بدنبالش گشته ایم و همچنان می گردیم ،        «رستگاری » . او که طاقت تحمل پای بی خلخال زن یهودی را در حکومت خود نداشت و برای این ظلم ، مردن را مجاز می شمرد ، و برای درخواست سکه ای اضافی از بیت المال دست برادر می سوزاند و فرماندارش را بخاطر نشستن بر سر سفره اغنیاء تأدیب می نمود و بازخواست ؛ اگر امروزه روز را می دید و می چشید ،چه می کرد و … خدایا شکر که علی دیگر نفس نمی کشد !  او اهل نفس کشیدن به هر بهایی نبود ! « ای برون از وهم و قال و قیل من / خاک بر فرق من و تمثیل من »

    وای بر ما ، … وای بر ما و وای بر مسلمانی و انسانیت بی خاصیت ما که به هر بهایی نفس می کشیم و نفس فربه می کنیم ، حتی وقتی که دیگر نمی توانیم نفس بکشیم ! چرا که

    « از دفن ما سالهاست که می گذرد

    فقط کاش کسی می دانست

    چرا نمی میریم ؟! »

    سخت است و دردآلود ، ترسیم همه آنچه در اندیشه هرزه گردم سیلان دارد ؛ که

    « من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر

    من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش »

    به قول شهریار ملک سخن « بدین سیمای آرامم ،درون دریای طوفانی ست »

    شاید هم شایسته تر آن باشد که لب از سخن فرونشاند و خامشی گزید که « در خموشی های من فریادهاست / آنکه دریابد چه می گویم کجاست ؟ » تا زورق ناآرام دل ما نیز در ساحل صبر و توکل و مراقبه ،چند صباحی به گل نشیند که

    من یتوکل علی الله فهو حسبه …

    سخن آخر:

    حرفی نیست جز تکرار سخن آخر وصیت برشت ،این بار بعداز گذشت ۸۰ سال از زبانی دیگر :

    « راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می کنیم .

    آهای آیندگان … !

    ما که خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا کنیم

    خود نتوانستیم مهربان باشیم.

    اما شما وقتی به روزی رسیدید

    که انسان یاور انسان بود،

    درباره ما

    با رأفت داوری کنید . »

  • برچسب ها :
  • نظرات کاربران در "من هم نمی توانم نفس بکشم … !"
    نظرات در مورد » “من هم نمی توانم نفس بکشم … !”
    1. صمد گفت:

      مطلب بجایی است و درد دردمندان خاموش، احسنت بر این نویسنده صاحب قلم و بی ادعاو اهل فکر. تبریک بخاطر چاپ این مطلب در سایت خبری آذرقلم