|

آخرین عناوین:
  • تاریخ انتشار خبر :پنج شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۷ - ۰۰:۵۰ | کد خبر : 71429
  • پرینت

    دلم تَنگ است و بی قرار، مثل ماهی سیاه کوچولوی قصه های صمد، خو کرده به تنهایی و گریزان از تن ها، بمانند ماهی دور مانده از دریا، اسیر تُنگ بلورینی فریبنده بر بالای طاقچه ای غبارآلود و سرد که در سمتی از این تُنگ ِ زندان شده ام، کتابی ست گَرد گرفته و خاک آلود که کسی سراغی از آن نمی‌گیرد، سراسر معرفت است و آدمیت و یکرنگی. و اما در سوی دیگرش سکه هایی براق در همسایگی دشنه ای آبدار که میان تسبیحی زیبا و خوش آب و رنگ جاخوش کرده اند! چه مثلث شومی است این تلبیس ِ زر و زور و تزویر …!

    یادداشت: محمدحسن چمیده فر

    خوش آنروزی که این دنیا سرآید
    قیامت با قیام محشر آید
    بگیرم دامن عدل الهی
    بپرسم کام عاشق کی برآید؟
    چه بی اثر می خندم، چه بی ثمر می گریم …
    چرا عاشق چرا شیدا شدم من؟!

    دلم گرفته است، گویی کسی سخت افسار دلم را گرفته است.
    دلگیرم، شاید هم دلم گیر است، گیر ِ مهربانی های فراموش شده مردمان دیارم، گیر ِ انسان های خوب ، آدم های مهربان، بی ادعا، زیبا، مملو از صلح و صفا و معرفت و عشق، یارانی از نسل آدم، آدم هایی از جنس آب و آیینه…
    ” یاری اندر کس نمی بینیم، یاران را چه شد
    دوستی کی آخر آمد، دوستداران را چه شد
    آب حیوان تیره گون شد، خضر فرخ پی کجاست
    خون چکد از شاخ گل، باد بهاران را چه شد
    شهر ِ یاران بود و خاک مهربانی این دیار
    مهربانی کی سر آمد، شهریاران را چه شد؟ ”

    دلتنگم، دلم تنگ است و پراز غصه ها و قصه های مگو،
    شاید هم کمی رنجور و درمانده و گاهی ناامید ، دردمند از نامردی ِ نامردهای مرد نما که بسان ابلیسان آدم رو شهر را در قرق خویش گرفته اند و جولان جهالت و حماقت ها یشان بذر نفاق و نفرت و ریا و زشتی می پاشد، و تو گویی عرصه بر زندگی تنگ می گردد با این همه آشفتگی …
    ” احمقان سرور شدستند و ز بیم
    عاقلان سرها کشیده در گلیم! ”
    در شهری که بینایان را بجرم دیدن، سرب داغ در چشم می کنند و کوران و ابلهان مشعله دار راهند و رهنما،
    در آسمان دیاری که گویی تفاوتی میان پرواز بلند سیمرغ با هیاهوی کر کنندهٔ جغدان غارنشین نیست، در باغی که هَزاران در قفس می نالند و زاغان در باغ به آزادی و امنیت می چرند و در زمینی که شیرانش در بندند و شغالانش رها،
    سکوت سهم دانایان ِ خلوت نشین ِ خویشتن داری است که خون ِ دل و اشک ِ دیده افطاری هر روزشان است … روزه تان قبول مردان عاشق پیشه ی پاک سرشت ِ بی ادعا…
    ” سکوت می کنم و عشق در دلم جاری ست
    که این شگفت ترین نوع خویشتن داری ست ”
    حال در این جغرافیای غریب! سخن از دلتنگی و دل ِ پرغصه ی انسانی تنها و عاشق و … ، قصه ای تکراری اما نامکرّر است …

    دلم تَنگ است و بی قرار، مثل ماهی سیاه کوچولوی قصه های صمد، خو کرده به تنهایی و گریزان از تن ها، بمانند ماهی دور مانده از دریا، اسیر تُنگ بلورینی فریبنده بر بالای طاقچه ای غبارآلود و سرد که در سمتی از این تُنگ ِ زندان شده ام، کتابی ست گَرد گرفته و خاک آلود که کسی سراغی از آن نمی‌گیرد، سراسر معرفت است و آدمیت و یکرنگی. و اما در سوی دیگرش سکه هایی براق در همسایگی دشنه ای آبدار که میان تسبیحی زیبا و خوش آب و رنگ جاخوش کرده اند! چه مثلث شومی است این تلبیس ِ زر و زور و تزویر …!
    این حصار ِ امنیت ِ دروغین ِ تُنگ بلورین ، توان آشنایی را از باله های خسته ام گرفته است، به هر سوی که می لغزم سرم بر دیواره شیشه ای تُنگ می ساید و باز می گرداندم… چشمانم آزادی را در آنسوی میله های بلورین سلولم به تماشا نشسته است – با حسرتی وصف ناپذیر و آرزوهایی محال – اما بال هایم را توان پریدن و جانم را مجال رهایی نیست… تنها خیال است که بال می گشاید و میرود و باز می گردد، آزاد و رها و سبکبال بمانند همیشه، و قلب ِ عاشق ِ تنهایم را، تنها اوست که تسلی می بخشد…
    چه خوب که پای اندیشه و خیال را نمی شود زنجیر کرد یا به تُنگی بلورین افکند، یا به دارش کشید …!
    دست نوشه ای از بزرگی می خواندم بس عالی، زبان حالی بود برای همچو منی :
    “حالا که ما یاد گرفته ایم؛
    در هوا مثل یک پرنده پرواز کنیم ،
    و در دریا مثل یک ماهى شنا کنیم ،
    فقط یک چیز باقى مانده است
    یاد بگیریم مثل یک آدم
    روى زمین زندگى کنیم…”
    و چه سخت است آدم شدن و آدم ماندن و همچو آدم زیستن در شهری که غولان و گولان شب و روز افسانه ها از آدمیت خویش! می سازند و می سرایند … ولی همچنان مرا “انسانم آرزوست.”

  • برچسب ها : ,
  • نظرات کاربران در "انسانم آرزوست…/ محمدحسن چمیده فر"
    Seo wordpress plugin by www.seowizard.org.