|

آخرین عناوین:
  • تاریخ انتشار خبر :یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶ - ۱۰:۱۳ | کد خبر : 66159
  • پرینت

    آذرقلم: همچو رودی زلال و آرام در شهرم جاری شد، غریب و خاموش و بی هیاهویی دل آزار. در چهره اش آرامشی عجیب موج میزد همانگونه که در یاد داشتم، سکوتی که از طوفانی در درون حکایت می کند ، نامش “شمس لنگرودی” است که ساعتی میهمان “شمس تبریزی” گشت، در مقبره العرفای – بی نام و نشان! – تبریز .

    یادداشت: محمدحسن چمیده فر

    پنج شنبه هفته گذشته استاد شمس لنگرودی ساعاتی میهمان تبریز بود و برای دیدن کنسرتی از جوانان بی نام و نشان این شهر در خانه هنر، غریبانه و بی سر و صدا آمد و رفت.
    توفیق یافتیم تا ساعاتی در محضرش باشم.

    یادداشت ذیل حکایت این موضوع است تا شاید تلنگری باشد برای اصحاب فرهنگ و ادب.

    *****

    حکایت دریاست زندگی…

    حکایت سفر چند ساعته استاد شمس لنگرودی – شاعر، نویسنده، پژوهشگر ادبی، بازیگر… – به تبریز

    “و آنچه زیبا نیست زندگی نیست، روزگار است “
    همچو رودی زلال و آرام در شهرم جاری شد، غریب و خاموش و بی هیاهویی دل آزار. در چهره اش آرامشی عجیب موج میزد همانگونه که در یاد داشتم، سکوتی که از طوفانی در درون حکایت می کند ، نامش “شمس لنگرودی” است که ساعتی میهمان “شمس تبریزی” گشت، در مقبره العرفای – بی نام و نشان! – تبریز .
    “متلاطم…
    تنها…
    بیکران…
    کاش اقیانوسی نبودم،
    پنجه کشان بر ساحل. ”
    دو شمس را در خانه ای تاریخی و پر رمز و راز – ساختمان کتابخانه ملی تبریز که پر است از ناگفته ها و ناشنیده های فرهنگ و هنر و اندیشه این دیار – جای دادن، چه روشنایی عظیمی بر می انگیزد. بی خبر آمد و باز هم مثل دیروز، امروز و شاید فردای این شهر سیاست زده ی غمبار، کسی از حاکمان و خادمان! فرهنگ و هنر و… این شهر، فرصت و وقت استقبال و بدرقه اش را نداشتند!؟!
    ولی آنان که می بایست، خبردار شدند و چشمه وجودشان را ساعتی در زلال جاری ش صفا بخشیدند.
    شاید حکایت او نیز همانند شعرهایش، کتاب ها و نقش هایش، “رفتار تشنگی” را در “مهتابی دنیا” نه تنها به “خاکستر و بانو” که بر همه ی آدم های نشسته در ساحل اندیشه و معرفت، بیاموزد، آن هم با “قصیده لبخند چاک چاک”.
    همواره کلام موزون و دلنشین استاد، حتی نام هایی که بر مجموعه ها و شعرهایش بر می گزیند برآیم الهام بخش بوده است، و شاید رمز زلالی و لطافت کلامش در همین سادگی زبان شعری او و کوتاهی جملاتش باشد :
    “حکایت بارانِ بی امان است
    آنگونه که من
    دوستت دارم…”
    زندگی و بالاترین موهبت و سرمایه ی زندگی، یعنی عشق، در تار و پود کلمات او موج می زند، استاد شمس لنگرودی عاشق زندگی ست، همان چیزی که این روزها در جامعه کم داریم… وی شاعری ست که کلامش پیوندی ناگسستنی با جامعه، عشق، طبیعت و زمان دارد.
    “برای من آسان است به نرمی آبها سخن بگویم،
    و دل صخره را بشکنم،
    آسان است نا ممکنها را ممکن شوم،
    و زمین در گوشم بگوید بس کن رفیق،
    اما آسان نیست که معنی مرگ را بدانم،
    وقتی تو به زندگی آری گفته ای. ”

    اما این سرایش از زندگی و عشق، چشم های تیزبین او را بر حقایق پیرامونش و بی وفایی ها و نامردی ها و نامرادی های روزگارش نبسته است، او مرد روزگار خویش است “جز روزگار من، همه چیز را سفید کرد برف…” او دوران ها دیده است همچو اخوان، مشیری، شاملو و… و یکی از بازماندگان بزرگ شعر نوی معاصر ماست در کنار ابتهاج و شفیعی کدکنی و…
    ” سروی بودم
    زیر سایه‌ام نشستند
    خوردند و خفتند
    بیدار شدند و
    مرا بریدند. ”
    زمانی که از او خواستم ما را به حرفی، سخنی یا شعری میهمان کند، با همان سادگیِ سنگینش گفت :” از کتاب هایم چیزی پیشم نیست، شعری هم از حفظ ندارم” لحظه ای سکوت و… “بگذار ببینم از کتاب گوگل! چیزی می یابم”
    و بلافاصله گوشی همراهش را آتش کرد و چیزی یافت، و من خوشحال از اینکه بالاخره این تکنولوژی عصر جدید یک بار هم که شده بدادِ دلِ تشنه ام رسید و استاد ما را میهمان این شعرش کرد :
    “بگذار
    با ستاره های زغال شده بر دو پاره آسمان بنویسم
    خونِ تباه شده در گلویِ پلنگی زخمی بودم من
    که دام ِ تو درمانم کرد .
    دهانت
    آشیانه شادمانی است
    گلویت
    خفیه گاه پرنده رنگین کمانی که از کف شیطان گریخت
    چشمت
    دو سوره از یاد رفته بود
    که بر سر راهم یافتم
    دکمه های پیرهنت
    خرده ریز ستاره هایی است
    که به دیدار تو از نرده آسمان خم شدند
    و در کف من افتادند .
    ای ماهی یونس !
    جرقه بی انتها !
    تو را
    ساعت سازی کور با من آشنا کرد
    که راز زمان را نمی دید
    و بال های تو را دیدم من
    که در آسمان ها می جنبید
    و انتظار شانه های مرا می کشید… ”

    و زمانی که استاد این کلمات را با صدای مخملی نش می سرود، نگاهم به نگاه همسر و همراهش گره خورد،
    چه عاشقانه استاد را می نگریست! با آنکه بارها این شعر را از او شنیده بود، تو گویی از لذت بارش باران ِ بی امان ِعشق دوباره تَر میشد. و من بار دیگر دانستم که اگر تولدِ عشق معجزه و یا بهانه ای نیاز دارد، ماندن و ماندگاریش دلیل می خواهد، دلیلی از جنس ِ همان عشق.
    ما را به غم عشق همان عشق علاج است…
    بعونه و کرمه

  • برچسب ها : ,
  • نظرات کاربران در "حکایت دریاست زندگی…/ به بهانه حضور استاد شمس لنگرودی در تبریز"
    Seo wordpress plugin by www.seowizard.org.